هشت سکانس
سکانس اول(برای تو می نویسم,همیشه بهار من!)
دارد از زمین و آسمان بهار می بارد.این واژه ی بهار ناخودآگاه مرا یاد چشمان خوش عطر تو می اندازد.دارم به تو فکر می کنم,تمام ثانیه ها طعم باران می گیرند و من....و من هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم,در لحظه ی زیبای سال تحویل...!دارد سال تحویل می شود!روزگارت مبارک عزیزم!
سکانس دوم(بهار یعنی...)
در فرهنگ واژگان باور من,بهار یعنی:در کنار تو بودن تا همیشه دنیا(حتی اگر تو در سرمای زمستان هم کنارم باشی,آن لحظه,بهاری ترین لحظه ی زندگی من است.)
سکانس سوم
دوست دارم در ابتدای سال 87 از تو تشکر کنم.متشکرم که تمام این روزها و ماه ها و قرن ها -بدون هیچ توقعی- به من اجازه دادی عاشقانه دوستت داشته باشم.متشکرم که در تمام لحظات زندگی بهانه های بچگانه ام را تحمل کردی و هیچ وقت بچه بازی هایم را به رویم نیاوردی.
سکانس چهارم(تمام آرزوهای بنفش یاسی رنگم را در این سکانس جا داده ام)
از همین جا,از این سوی فاصله ی خیس و باران زده ی بینمان,می خواهم آرزوهای سال جدیدم را برایت بنویسم و تو آن ها را بخوانی(دارم در ذهنم مجسم می کنم که داری نوشته هایم را می خوانی....چقدر زیباتر می شوی!زیبا و باوقار.....ببین؟!دلم برایت تنگ شد!همین لحظه که این سطر را نوشتم,باران زد ناگهان و بیش از چند لحظه قبل,دلم برایت تنگ شد!بگذار از لا به لای این باران سیل آسا,آرزوهایم را برایت بنویسم:
1-آرزو دارم در یکی از این روزهای نوزاد سال 87 بعد از این 10 قرن دوری,بیایی از دورهای دور.
2-دلم می خواهد در این سال تازه متولد شده خیلی دوستم داشته باشی(تو با من خیلی مهربانی اما من احتیاج دارم که خیلی خیلی خیلی دوستم داشته باشی.من به دوست داشتن هیچ کسی غیر از تو نیاز ندارم!
3-امیدوارم یک معجزه رخ دهد و من مورد اعتمادترین موجود زندگی ات شوم!نمی دانم چرا؟!ولی دوست دارم فقط و فقط به من اعتماد کامل داشته باشی.راستی الآن هم به من اعتماد داری؟چه قدر؟!اگر به اندازه ی فاصله ی بینمان به من اطمینان داشته باشی,یعنی خیلی خیلی خیلی مورد اعتمادت هستم!!!
سکانس پنجم
من اطمینان دارم که سال 87 سال خوشبختی همه ی پرنده هاست!قرار است امسال واژه ی کوچ را از فرهنگ واژگان همه بردارند!همه جا فقط رسیدن است و دوستی و عشق و.......رسیدن!
سکانس ششم
هیچ کدام از سکانس های قبلی باعث نمی شوند که مطلب اصلی را فراموش کنم.ببین؟!هدیه ی سال جدید من یادت نرود لطفا!من بزرگترین و ارزشمندترین هدیه ی دنیا را می خواهم,اینکه, بیایی و روبرویم بنشینی-زمزمه ی ثانیه ها را به این صحنه اضافه کن-در نگاهم شریک شوی و با لهجه ی سبز رنگت بگویی:سال نو مبارک....!
سکانس هفتم(لطفا جمله ی آخر این سکانس را باور نکن)
نمی دانم چرا دلم می خواهد خودم را برایت لوس کنم؟(به نظر تو چرا؟؟!)پس:
دیگه هرگز دوست ندارم!!
سکانس هشتم(بدون نوشتن این سکانس بهار معنایی ندارد)
1000 بار دوستت دارم,همیشه بهار من!!!!روزگارت مبارک.